تبلیغات
شعر و ادب و عرفان - مطالب شعر و غزل و دوبیتی
 
شعر و ادب و عرفان
درباره وبلاگ


گاهی نفسی هست٬ ولی هم نفسی نیست
درهرنفست هم نفست هیچ کسی نیست
آنقدرغریبی که دراین شهر درندشت
دنیای تو اندازه ی کنج قفسی نیست
تقدیم به همسر و یگانه دخترم که بی اندازه دوستشان دارم

مدیر وبلاگ : رضا پرهیزکاری
نویسندگان

به لبخندی قناعت کن ، که خندیدن خطر دارد

 تبسم های چون شبنم، به قلب گل اثر دارد

 

 مرام عاشقی را با، سکوتت زنده کن امشب

که گوش دل ز نجوای، سکوتِ تو خبر دارد

 

شبیه پچ پچ باران، میان گوش گندم زار

ببین هرخوشه ی عشقت، دوصدخوشه ثمر دارد

 

کمی آرامتر امشب، قدم بر دار در قلبم

به غیر از تو خیال تو، میان دل گذر دارد

 

نگاهی کُن به چشمانم، شده محوِ دو پلک تو

گمانم هر دو چشم من، به پلک تو نظر دارد

 

بیا مانند تاریکی، غروبی را مهیا کن

که در آرامشِ امشب، کمی میلِ سحر دارد

 

قدم می زد نگاه تو، میانِ دفترِ قلبم

ازاینرو قلب پروانه، دگر شوق سفر دارد

 

bihamnafas.mihanblog.com





نوع مطلب : شعر و غزل و دوبیتی، شعر عاشقانه، 
برچسب ها : به لبخندی قناعت کن، خندیدن، خطر، شعر، غزل، دوبیتی، اشعار عاشقانه،
لینک های مرتبط : دانلود کتاب، جزوه، پروژه دانشجویی و کارآفرینی، فروشگاه اینترنتی آنلاین مارکت، فروشگاه اینترنتی حجره،

لعنت به من و عشق تو و وعده ی "ما"یت

لعنت به من ِ بی شرف ِ مانده به پایت

 

له کرده غرور و دل و آیین ِ شعورم

بی میلی و سردیِ دل و زنگ ِ صدایت

 

باید بروم، ماندنم انکار ِ شعور است

نادیده بگیرم همه ی خاطره هایت

 

هی بغض و نم ِ اشک و من و بالش ِ خیسم

تکرار تو و خاطره ی مانده به جایت

 

کافر شدم از بعد تو، انگار دوباره

لازم شده پیغمبر و اعجاز ِ خدایت

 

من میروم آهسته و میپوسم و شاید

روزی کسی از من غزلی خواند برایت

 

bihamnafas.mihanblog.com





نوع مطلب : شعر و غزل و دوبیتی، 
برچسب ها : لعینت به من، لعنت به تو، عشق، شعر، غزل، دوبیتی، شعر عارفانه،
لینک های مرتبط : دانلود کتاب، جزوه، پروژه دانشجویی و کارآفرینی، فروشگاه اینترنتی آنلاین مارکت، فروشگاه اینترنتی حجره،

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

چنان به نظره اول ز شخص می‌بری دل

که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد

تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت

ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان

که پیر داند مقدار روزگار جوانی

تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد

ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

 

bihamnafas.mihanblog.com





نوع مطلب : شعر و غزل و دوبیتی، شعر عارفانه، 
برچسب ها : حقیقت، به که مانی، سعدی، شعر عاشقانه، شعر عارفانه، اشعار اجتماعی، شعر،
لینک های مرتبط : دانلود کتابف جزوه، پروژه دانشجویی و کارآفرینی، فروشگاه اینترنتی آنلاین مارکت، فروشگاه اینترنتی حجره،
دوشنبه 28 دی 1394 :: نویسنده : رضا پرهیزکاری

من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بود

بردند سر دار و .....تو انگار نه انگار !

 

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:

من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار

 

دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست

روی دلم آوار و....توانگار نه انگار

 

دور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ...

یک گوشه ی دیوار و....توانگار نه انگار

 

جان می کنم و محو تماشایی و هر روز...

این حادثه تکرار و....تو انگار نه انگار

 

با عشق تو میمانم و میمیرم اگر چه...

من می شوم آزار و....تو انگار نه انگار


bihamnafas.mihanblog.com





نوع مطلب : شعر عاشقانه، شعر و غزل و دوبیتی، 
برچسب ها : انگار نه انگار، شعر عاشقانه، شعر عارفانه، عشق و عرفان، اشعار اجتماعی، خانه و خانواده، شعر،
لینک های مرتبط : دانلود کتاب، جزوه، پروژه دانشجویی و کارآفرینی، آنلاین مارکت، فروشگاه اینترنتی حجره،

در عشق تو از بس كه خروش آوردیم

دریاى سپهر را به جوش آوردیم

 

چون با تو خروش و جوش ما در نگرفت

رفتیم و زبانهاى خموش آوردیم

جناب عطار



bihamnafas.mihanblog.com





نوع مطلب : شعر و غزل و دوبیتی، شعر عارفانه، 
برچسب ها : شعر، غزل، دوبیتی، اشعار عارفانه، شعر عاشقانه، شعر و ادب و عرفان، شعر طنز،
لینک های مرتبط : دانلود کتاب، جزوه، پروژه های دانشجویی و کارآفرینی، آنلاین مارکت، فروشگاه اینترنتی حجره،
پنجشنبه 3 دی 1394 :: نویسنده : رضا پرهیزکاری

دفترت را می فروشی دخترم؟


باز شد درب کلاس و همچو رخش ..

قامت استاد زد بر دیده نقش ..

گفت بر پا مبصر و ، کلِّ کلاس ..

پر شد از یک ترس و یک بیم و هراس ..

درب را مبصر پس از یک لحظه بست ..

دست بالا برد و در جایش نشست ..

دیده گانی خشک و سرد و سخت گیر ..

بود در سیمای این استاد پیر ..

دیده چرخاند و نگاهی بر همه ..

کرد چون عباس اندر علقمه ..

با تحکّم گفت برجا ای کلاس ..

یک صدا گفتند آنها هم سپاس ..

بعد از آن استاد با لبهای ریز ..

گفت دفترهای انشا روی میز ..

یک به یک سر زد به کل میزها ..

باز گشت از پشت رخت آویزها ..

سر زد و دید و سر جایش نشست ..

چانه را انداخت در چنگال دست ..

گفت جمعا از شماها راضی ام ..

راضی از تدریسهای ماضی ام ..

درس انشای شماها خوب بود ..

هم مرتب بود و هم مرغوب بود ..

گر چه این یک درصد از بین صد است ..

این وسط اما یکی خیلی بد است ..

آخرین بار تو باشد یاسمن ..

مادرت فردا بیاید پیش من ..

دفترت کلا سیاه است و کثیف ..

با چه رویی می گذاری توی کیف ؟..

گر چه انشای تو زیبا بود و بیست ..

نمره ات اما به جز یک صفر نیست ..

زودتر بیرون برو از این کلاس ..

تا نبینم صورتت را ناسپاس ..

یاسمن اما فقط لبخند زد ..

بغض را با خنده اش پیوند زد ..

شرمگین بود و نگاهش غصه دار ..

پشت لبخندش نگاهی بی قرار ..

گفت بابایم پریشب گفته است ..

دفتری در آرزویم خفته است ..

آرزو دارد که مال من شود ..

دفتر انشای سال من شود ..

گر که قسمت بود و او کاری گرفت ..

دستهایش را به دیواری گرفت ..

چون حقوقش را بدادند و نخورد ..

مثل آن قبلی که یکجا خورد و برد ..

پول صاحب خانه را باید دهیم ..

بعد از آن هم نانوا آقا رحیم ..

مانده ی بقالمان حاجی حبیب ..

ذیحسابی های این مرد نجیب ..

بعد از اینها هم که مادر ناخوش است ..

کوره ی آجر پزی پشتش شکست ..

بس که آجر برده در سرما و سوز ..

شب نشد بی ناله هایش وصل روز ..

کاش دارویی به مادر می رسید ..

درد جانکاهش به آخر می رسید ..

بعد از آن دیگر منم با دفترم ..

مطمئنا دفترم را می خرم ..

چون خریدم می نویسم توی آن ..

تانباشد از سیاهی ها نشان ..

نیست لازم تا کنم من بعد از این ..

پاک مشق قبلی ام را نازنین ..

بعد از آن بر دفتر و بر یاسمن ..

آفرین میگویی ای استاد من ..

با جازه میروم پیش مدیر ..

رو سیاهم من ، ببخش استاد پیر

اشک در چشم معلم حلقه بست ..

نرم نرمک بغض قلبش را شکست ..

روی خود را برگرفت از بچه ها ..

شانه می لرزید و بغضش بی صدا ..

با همان چشمان بغض آلود گفت ..

وای از شهری که وجدانش بخفت ..

یاسمن بانو نمی خواهد نرو ..

جای خود بنشین ودیگر پا نشو ..

عینکم را شست اشک پاک تو ..

سوختم از سینه ی صد چاک تو ..

دفترت خوب و قشنگ است و تمیز ..

حیف باشد مانده باشد روی میز ..

مثل قران می گذارم بر سرم ..

دفترت را می فروشی دخترم ؟..

 

bihamnafas.mihanblog.com





نوع مطلب : اشعار اجتماعی، شعر و غزل و دوبیتی، 
برچسب ها : دفترت را می فروشی دخترم، شعر اجتماعی، شعر عارفانه، عاشقانه، عشق و عرفان، شعر، غزل،
لینک های مرتبط : دانلود کتاب، جزوه، پروژه دانشجویی و کارآفرینی، آنلاین مارکت، فروشگاه اینترنتی حجره،
پنجشنبه 3 دی 1394 :: نویسنده : رضا پرهیزکاری

مثنوی هفتاد "من"

مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین

کیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترین

 

مَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است

آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است

 

مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !

ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !

 

هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای

مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای

 

هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد

این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد

 

ای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی

هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قوی

 

مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست

هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست

 

کیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر

این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟

 

زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست

ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیست

 

راستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام ،

بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟

 

در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن

مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من

bihamnafas.mihanblog.com





نوع مطلب : شعر عارفانه، شعر و غزل و دوبیتی، 
برچسب ها : مثنوی هفتاد من، مثنوی، شعر، غزل، دوبیتی، شعر عاشقانه، شعر عارفانه،
لینک های مرتبط : دانلود کتاب، جزوه، پروژه دانشجویی و کارآفرینی، آنلاین مارکت، فروشگاه ا ینترنتی حجره،
سه شنبه 1 دی 1394 :: نویسنده : رضا پرهیزکاری

ظالمان از قلب مردم ، عشق را دزدیده اند

خنده را از لب گرفته ، گریه را بخشیده اند

 

گفته بودند ، خنده بر هر درد بی درمان دواست

این دوا از ما گرفته ، درد را بخشیده اند

 

آن چنان در غم گرفتاریم و از هم بی خبر

چون که رسم عاشقی را از جهان برچیده اند

 

در زمان ما محبت پیشه ای پرسود نیست

هر که شد کارش محبت دیگران خندیده اند

 

تکه ای از سنگ شد یک گوهر کمیاب و ناب

سنگ را قیمت نهاده ، جای دل بخشیده اند

bihamnafas.mihanblog.com





نوع مطلب : اشعار اجتماعی، شعر و غزل و دوبیتی، 
برچسب ها : عشق را دزدیده اند، شعر عاشقانه، اشعار اجتماعی، شعر عارفانه، عشق و عرفان، شعر، غزل،
لینک های مرتبط : دانلود کتاب، جزوه، پروژه دانشجویی و کارآفرینی، آنلاین مارکت، فروشگاه اینترنتی حجره،
سه شنبه 1 دی 1394 :: نویسنده : رضا پرهیزکاری

گفته بودم بی تو می میرم ، ولی این بار نه

گفته بودی عاشقم هستی ، ولی انگار نه

 

هرچه گویی دوستت دارم ، به جز تکرار نیست

خو نمی گیرم به این ، تکرارِ طوطی وار نه

 

تا که پا بندت شوم از خویش می رانی مـــرا

دوست دارم همدمت باشم ، ولی ســــربار نه

 

دل فروشی می کنی ، گویا گمان کردی که باز

با غرورم می خرم آن را ، در این بازار نه

 

قصد رفتن کرده ای ، تا باز هـم گویم بمان

بار دیگر می کنم خواهش ، ولی اصرار نه

 

گه مـرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی

آنچه دستت داده ام نامش دل است ، افسار نه

bihamnafas.mihanblog.com





نوع مطلب : شعر عاشقانه، شعر و غزل و دوبیتی، 
برچسب ها : بی تو می میرم، اینبار نه، شعر عاشقانه، شعر، غزل، دوبیتی، شعر عارفانه،
لینک های مرتبط : دانلود کتاب، جزوه، پروژه های دانشجویی و کارآفرینی، آنلاین مارکت، فروشگاه اینترنتی حجره،
دوشنبه 30 آذر 1394 :: نویسنده : رضا پرهیزکاری


کرده ام از دستِ ایـن فرهنگ، هنگ!

گشته از عشقت دلِ دلتنگ، تنگ

 

بعدِ «شیرین» شد تب «فرهاد»، حاد

(این خبر را مرکز امداد، داد !)

 

گفـت در پیشت شبی کفاش فاش:

هست گویا معبر خشخاش، خاش!

 

با عبورت می‏ شود جالیز، لیز

جعفری می‏ رقصد و گشنیز، نیز!

 

بـا نگاهت می ‏زند «عطار»، تار

«مولوی» غش کرده و «گلزار»، زار

 

می ‏شود در گردنت زنجیر، جیر

می ‏کُند در دست تو کفگیر، گیر

 

هر که بر اشعار من خندید، دید

می ‏شود با یادِ تو تبعید، عید!

 

کرد پیشت آدم سالوس، لوس

با تو شب‏ ها می‏ شود کابوس، بوس!

 

کیمیا کردی و شد شاغول، غول!!

با کلامت می‏ خورَد «شنگول»، گول!

 

وقت خشمت می‏ شود «تیمور»، مور

رفته «نادر» تا حد مقدور، دور!

 

چون به حرف آیی شود خاموش، موش

گفته‏ هایت را کند خرگوش، گوش!!

 

می‏ کُنی از بهر ما اندام، دام

پیش زلفت می‏ شود «خاخام»، خام

 

این خبر را می‏ زند نجار، جار:

هست در اطراف تو بسیار، یار

 

کاسه ‏ات را می ‏زند ابلیس، لیس

(هست بخش دوم ساندیس، دیس!!)

 

گشته‏ ام از دست استدلال، لال

رفته گویا از دل «خوشحال»، حال

bihamnafas.mihanblog.com





نوع مطلب : شعر طنز و کنایه، شعر و غزل و دوبیتی، 
برچسب ها : شاهکار قافیه، شعر ا جتماعی، شعر طنز، شعر و غزل و دوبیتی، عاشقانه، عارفانه،
لینک های مرتبط : دانلود کتاب، جزوه، پروژه دانشجویی و کارآفرینی، آنلاین مارکت، فروشگاه اینترنتی حجره،


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :